شرح جلوه

 

دیده‌ای‌ نیست نبیند رخ زیبای‌ تو را

نیست گوشی‌ که همی‌ نشنود آوای‌ تو را

هیچ دستی‌ نشود جز بر خوان تو دراز

کس نجوید به جهان جز اثر پای‌ تو را

رهرو عشقم و از خرقه‌ و مسند بیزار

به دو عالم ندهم روی‌ دلآرای‌ تو را

قامت سرو قدان را به پشیزی‌ نخرد

آنکه در خواب ببیند قد رعنای‌ تو را

به کجا روی‌ نماید که تواش قبله نه‌ای‌؟

آنکه جوید به حرم منزل و مأوای‌ تو را

همه جا منزل عشق است، که یارم همه جاست

کوردل آنکه نیابد به جهان جای‌ تو را

با که؟ گویم: که ندیده است و نبیند به جهان

جز خم ابرو و، جز زلف چلیپای‌ تو را

دکه‌ی‌ عِلم و خِرد بست، درِ عشق گشود

آنکه می‌داشت به سر علت سودای‌ تو را

بشکنم این قلم و، پاره کنم این دفتر

نتوان شرح کنم جلوه‌ی‌ والای‌ تو را

با کلمات

کاریکاتوری که با کلمات شکل می‌گیرد؛ این فرم نسبتا تازه‌ای در طنز است که مورد استقبال طنزنویسان و مخاطبانشان قرار گرفته است. به خصوص که روزگار ما، روزگار سرعت است و می‌نیمالیزم، بر تمامی قالب‌های هنری سایه انداخته است...

توان

بعضی‌ها عددی نیستند؛ ما آن‌ها را به توان رسانده‌ایم.

معرکه

وقتی کلاهتان پس معرکه باشد، تازه اول معرکه‌اید.

موی سپید

حتی موهایم هم می‌دانند که پایان شب سیه سپید است.

قوزک

آن‌قدر در خودم فرورفتم که سر از قوزک پایم درآوردم.

آینده

برای این که «آینده»اش را خراب کنند «حال»ش را گرفتند.

مخالفان رژیم

آدمآدم های لاغر با «رژیم» مخالفند.

دریا

زیباترین لب دنیا، لب دریاست.

عنکبوت

بی‌صداترین تار را عنکبوت می‌نوازد.

قلم

قلمی که مغز ندارد حتما آبرویت را خواهد بُرد.

گرسنگی

هیچ‌کس گرسنه نیست، همه روزی چند وعده گول می‌خورند.

فریاد

نقاش لال، فریاد می‌کشید.

آزادی

بعضی‌ها در ترافیک انقلابند و بعضی‌ها در مسیر آزادی.

هنر

خیلی از معتادها تابلو هستند اما ارزش هنری ندارند.

قصاب‌ها

قصاب‌ها آزادانه‌تر از روزنامه‌نگارها قلم می‌زنند.

ساعت

ساعت لاشه‌ی زمان است که بر روی مچ سنگینی می‌کند.

سیاستمدار

خیلی چیزها را زیر پا گذاشت؛ اما باز هم، هم قد سیاستمداران نشد.

سواری

همه چیز بر وفق مراد است و بعضی‌ها سوار بر خر مراد.

وصله

بعضی‌ها خیاط نیستند؛ اما خوب وصله‌هایی به آدم می‌چسبانند.

وقت

چون وقتمون خیلی کم بود، همه چیز بین ما زود تمام شد.


یک پیکر

به‌جز سیاستمدران، بنی‌آدم اعضای یک پیکرند.

 

شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب

شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب
من بودم و جویبار و بیداری آب
وین جمله مرا به خامشی می گفتند

کاین لحظه ی ناب زندگی را دریاب

(شعر: شفیعی کدکنی) 

 

 خداوندا ,
به من قدرتی بخش تاهرآنچه آزارم داده ,هرآنچه که مراتلخ وناشادمان کرد ه هرآنچه که ازنفرت وانزجار لبریزم کرده ببخشم وعفوکنم ,

برون ودرون , گذشته وآینده رازیبا ببینم ,

خداوندا,
به من نیرویی عطاکن , تادل ونان وعطوفت را تقسیم کنم , توان وقدرت واندیشه رابه من ببخش , تادرکوچه باغهای زند گی گم نشوم .
خداوندا کمکم کن ...........................تاعابدتوباشم ..........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پس این ها همه اسمش زندگی است....

دلتنگی ها ،

دلخوشی ها ،

ثانیه ها ،

دقیقه ها....

حتی اگر تعدادشان ،

به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد !

(زنده ياد حسين پناهی) 


برای بادها/ ... آخرین پُست


      ***

چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند
برای بادها 
(نیما)

عاشقانه های مازندران/پست به روز شده

هرازاو تازانوئه – ته گره ته امشو برو

سگ نال بن بخواتوئه – ته گره ته امشو برو

خورده برار مله شوئه – ته گره ته امشو برو

پیر نفار بخواتوئه – ته گره ته امشو برو

مه پیرمار سخت اشنوئه – ته گره ته امشو برو

گت برار دشت شوئه – ته گره ته امشو برو

لمپا امه کور سوئه – ته گره ته امشو برو

کرسی تش خاک بزوئه – ته گره ته امشو برو

رختخواب هم آمادوهه – ته گره ته امشو برو 

کنار خس تی نومزوئه – ته گره ته امشو برو

 

و اماترجمه آن: 

آب رودخانه هراز تا زانو است – قربانت امشب بیا

سگ در زیر سکو بسته شده – قربانت امشب بیا

برادر کوچک من شب به محل می رود – قربانت امشب بیا

پدر من هم در بالای نفار خوابیده است – قربانت امشب بیا

مادر پیرم گوش هایش سنگین است – قربانت امشب بیا

بردار بزرگم شب جهت نگهبانی از مزرعه (شوپه) به مزرعه می رود – قربانت امشب بیا

چراغ لمپا نورش کم است و سوسو می زند – قربانت امشب بیا

روی آتش کرسی هم خاکستر ریخته شده – قربانت امشب بیا

رختخواب هم برایت آماده شده – قربانت امشب بیا

آن که در گوشه خوابیده نامزده تو است – قربانت امشب بیا

 

و در آخر لذت ببرید ازاین ترانه زیبا با صدای نور محمد طالبي و کمانچه استاد  محسن پور 

دانلود همین ترانه با خوانش گروه موسیقی رستاک   دانلود

آی لاره آی لاره

مه ور زمستونه وو ته ور بهاره



صبحی گره از زمانه وا خواهد شد

آن جا دل سفره ها پر از نان و زر است

این جا جگر گرسنه ها شعله ور است

ای وای براین شهر که در غربت آن

همسایه ز همسایه ی خود بی خبر است

***

ی کاش که دل ها سرد و سنگین نشوند

جان ها چو ابرهای چرکین نشوند

کاش آدمیان که از بهشت آمده اند

در گوشه ی کارخانه ماشین نشوند

***

بازیچه ی هر ایل و تباری شد عشق

انگیزه ی هر خلافکاری شد عشق

حافظ ! تو عروج عشق را دیدی و من

دیدم چه دروغ شاخداری شد عشق

***

من زنده که نیستم میان کفنم

دل ابر گرفته است در پیرهنم

اینگونه به دست خالی ام زل نزنید

من وارث درد هفت میلیارد تنم

***

ویرانه ی من را کسی آباد نکرد

هرکس که به من قول وفا داد نکرد

در پهنه ی دشت ، تک درختی بودم

جز صاعقه هیچ کس مرا یاد نکرد

***

این کیست که با این همه غم می خندد

زخمی شده باز دم به دم می خندد

در مرگ چه رازیست که این کهنه درخت

با هر تبری که می زنم می خندد

 ***

آیینه ... زلال ...نرم...مرمر...دل تو

یک دهکده لبریز کبوتر... دل تو

من قلک عشق خویش را می شکنم

یک خانه اجاره می کنم ... در دل تو

***

(یک ... دو ...سه ...چهار ) شمردم با شک

آهسته به دنبال تو گشتم با شک

حالا که بزرگتر شدم فهمیدم

تمرین جداییست قایم باشک

***

ادامه نوشته