بدون شرح ...

خانه ای دارد کنار ابر ها


پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود

از خدا در ذهنم این تصویربود

 

ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

حنابندان در عرش

در شرب مدام، از تشنگی حسین یک جرعه بنوش


در شرب مدام ، نغمه ي نوشانوش           از کرب و بلاي او رسيده ست به گوش

تا لذت سيراب شدن دريابي                        از تشنگي حسين يک جرعه بنوش

 بی سر شده بود و سر و سامانی داشت             بی حنجره فریاد نمایانی داشت

یک روز به خونخواهی او می آیند                   آن مرد غریب ، آشنایانی داشت...

   اي عشق ، که عطر يار ما را داري                  رنگ دل بي قرار ما را داري

  ما را به نگاه نازنينش بفروش                          بفروش که اختيار ما را داري

ماه از سر شب تو را تماشا مي کرد             باران به زمين ، نام  تو انشا مي کرد

بر کار دل ما گره انداخت نسيم                      وقتي گره زلف تو را وا مي کرد

...

این جمله رو سرمشق زندگیتون قرار بدید به اندازه آرزو هاتون، تلاش کنید یا به اندازه تلاشتون، آرزو کنید

ادامه نوشته

کوچه ها را غبار روبی کنید، یکی می آید...


من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود ...

ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود