آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

shariyar حالا چرا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوش‌داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا

شاعر: شهریار

مثل یک پیچک و یاس


شاید آن روز که سهراب نوشت:

"تا شقایق هست زندگی باید کرد"

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینگونه نوشت:

هر گلی هم باشد، چه شقایق چه گل پیچک و یاس


زندگی بی مهدی



زندگی با غم‏هاست

روي گندمها شقايق


گرچه ميرد آنكه افشاند به خاكي تخم ـ مي گويد ـ « كلاف » ـ

كودكان نوخاسته خرمنش را گرد آورند
تا از آن گردند بهره‌ور ...
اين سخن برجاست

هنگام بهاران

كشتزاران چون گل بشكفته مي گردند .
در ميان كشتزاران

كشتكاران شادمانه بهر كار آشفته مي گردند
خنده خواهد بست بر لب

روي گندمها شقايق

آه! بعد از ما
مي خرامند آن نگاران

نازك اندامان ، ميان ره

بسوك كشتگاهان
روز تابستان

هلاك از خنده هاي گرم خواهد شد ...
كشته‌ي گندم به زير پاي خرمن كوب ديگر

نرم خواهد شد .
ليك افسوس ! از هر آن تخمي
كه به سنگستان شود پاشيده

تنها از براي آن
يك نفر گويد كه تخم گندمي بوده است
در درون سنگ‌ها مي‌خواست رويد

ليك فرسوده است

:-( خوشبختی )-:

همسرم نواز با صداى بلند گفت، تا کى می‌خواى سرتو توى اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیاى و به دختر جونت بگى غذاشو بخوره؟

شوهر روزنامه رو به کنارى انداخت و بسوى آنها رفت
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می‌آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
ظرفى پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
آوا دخترى زیبا و براى سن خود بسیار باهوش بود
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی‌خورى؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمى نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
باشه بابا، می‌خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می‌خوردم. ولى شما باید…. آوا مکث کرد
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچى خواستم بهم میدى؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید براى خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنى
بابا از اینجور پول‌ها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتى نمی‌خوام.
و با حالتى دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزى که دوست نداشت کرده بودن عصبانى بودم
وقتى غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می‌خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه
تقاضاى او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ در خانواده ما غیرممکنه. و مادرم با صداى گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه‌هاى تلویزیونى داره کاملا نابود میشه
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی‌خواى؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می‌شیم
خواهش می‌کنم، عزیزم، چرا سعى نمی‌کنى احساس ما رو بفهمی؟
سعى کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدى که خوردن اون شیربرنج چقدر براى من سخت بود
آوا اشک می‌ریخت. و شما بمن قول دادى تا هرچى می‌خوام بهم بدى. حالا می‌خواى بزنى زیر قولت
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدى؟
نه. اگر به قولى که می‌دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی‌گیره به حرف خودش احترام بذاره
آوا، آرزوى تو برآورده میشه
آوا با سر تراشیده شده صورتى گرد و چشم‌هاى درشت زیبائى پیدا کرده بود
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موى تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائى بود. آوا بسوى من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستى تکان دادم و لبخند زدم
در همین لحظه پسرى از یک اتومبیل بیرون آمد و با صداى بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام
چیزى که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موى آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه
خانمى که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفى کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق‌العاده ست. و در ادامه گفت، پسرى که داره با دختر شما میره پسر منه
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صداى هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبى شیمى درمانى تمام موهاشو از دست داده
نمی‌خواست به مدرسه برگرده. آخه می‌ترسید همکلاسی‌هاش بدون اینکه قصدى داشته باشن مسخره ش کنن
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه‌ها رو بده. اما، حتى فکرشو هم نمی‌کردم که اون موهاى زیباشو فداى پسر من کنه
آقا، شما و همسرتون از بنده‌هاى محبوب خداوند هستین که دخترى با چنین روح بزرگى دارین
سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوى من، تو بمن درس دادى که فهمیدم عشق واقعى یعنى چى.
خوشبخت‌ترین مردم در روى این کره خاکى کسانى نیستن که آنجور که می‌خوان زندگى می‌کنن. آنها کسانى هستن که خواسته‌هاى خودشون رو بخاطر کسانى که دوستشون دارن تغییر میدن

داستان کوتاه : احساس‌ها

روزى روزگارى در جزیره‌اى دور افتاده تمام احساس‌ها کنار هم به خوبى خوشى زندگى مى‌کردند.
احساس خوشبختى، پولدارى، عشق، دانایى، صبر، غم، ترس، شهوت و….
و هر کدوم به روش خودشون مى‌زیستند، تا اینکه یه روز احساس دانایى به همه گفت:
هرچه زودتر این جزیره رو ترک کنین، زیرا به زودى آب این جزیره را خواهد گرفت واگر بمانید غرق مى‌شوید.
تمام احساس‌ها با دستپاچگى قایق‌هاى خود را از انبار خونشون بیرون آوردند وتعمیرش کردند و پس از عایقکارى و اصلاح پاروها، آن‌ها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان شروع شد و هوا به قدرى خراب شد که همه احساس‌ها به سرعت سوار قایق‌ها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند. در این میان «عشق» هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگى به کنار ساحل آمده بودند و احساس «وحشت» را نگه داشته بودند و نمى‌گذاشتند که او سوار برقایق شود.
«عشق» سریع وبدون تعلل برگشت وقایقش را به حیوان‌ها داد و احساس «وحشت» که زندانى شده بود را آزاد کرد. آنها همگى سوار شدند و دیگر جایى براى «عشق» نماند. قایق رفت و«عشق» در جزیره تنها ماند. جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب مى‌رفت و«عشق» تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.
او نمى‌ترسید زیرا احساس «ترس» جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت. فریاد زد و از همه احساس‌ها کمک خواست. اما کسى جوابش را نداد.
در همان نزدیکى‌ها، قایق دوستش «ثروت» را دید و گفت:
«ثروت» عزیز به من کمک کن.
«ثروت» گفت متاسفم قایق من پراز پول، شمش و طلاست وجایى خالى ندارد!
«عشق» رو به سوى قایق «غرور» کرد و گفت: مرا نجات میدهى؟؟؟
«غرور» پاسخ داد:
هرگز تو خیسى و مرا خیس مى‌کنى.
«عشق» رو به سوى «غم» کرد وگفت:
اى «غم» عزیز مرا نجات بده.
اما «غم» گفت:
متاسفم عشق عزیز من اینقدر غمگینم که یکى باید بیاد وخود منو نجات بده!
در این بین «خوشگذرانى» و «بیکارى» از کنار عشق گذشتند ولى هرگز عشق از آنها کمک نخواست.
از دور «شهوت» را دید و به او گفت:
«شهوت» عزیز مرا نجات میدى؟؟؟
«شهوت» پاسخ داد: هرگز، برو به درک، سال‌ها منتظر این لحظه بودم که بمیرى، حالا نجاتت بدم هرگز، هرگز؟؟!
«عشق» که نمى‌تونست ناامید بشه رو به سوى «خدا» کرد گفت:
«خدایا» …منو نجات بده !
ناگهان صدایى از دور به گوشش رسید که فریاد مى‌زد:
نگران نباش من دارم به کمکت مى‌آیم.
«عشق» آنقدر آب خورده که دیگه نمى‌توانست خودشو روى آب نگه دارد و بیهوش شد. پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قایق «دانایى» یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرام‌تر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون مى‌آمد زیرا امتحان نیت قلبى احساس‌ها دیگه به پایان رسیده بود.
«عشق» برخاست به «دانایى» سلام کرد و از او تشکر نمود. «دانایى» پاسخ سلامش را داد و گفت:
من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم «شجاعت» هم که قایقش دور از من نمى‌توانست براى نجات تو راهى پیدا کند. پس مى‌بینى که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنى اتحاد لازم را بدون نجات تو نداشتیم. عشق حکم فرمانده همه احساس‌هاست و مایه اتحاد آن‌هاست و وقتى نباشد اتحادى وجود نخواهد داشت.
«عشق» با تعجب گفت: پس اون صداى کى بود که به من گفت براى نجات من میاد؟!
«دانایى»گفت:
اون «زمان» بود.
«عشق» با تعجب گفت:
«زمان»؟؟؟!
«دانایى» لبخندى زد و پاسخ داد:
بله «زمان» چون این فقط «زمان» است که لیاقتش را دارد تا بفهمد «عشق» چقدر بزرگ است.

ارزش یک دوست…

ارزش یک دوست…

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه برمی‌گشتم که یکی از بچه‌های کلاس را دیدیم. اسمش استفان بود و انگار همه کتاب‌هایش را با خود به خانه می‌برد.

با خودم گفتم: “کی این همه کتاب رو تا آخر هفته به خانه می‌بره؟ حتماً این پسرک خیلی باحالی است!”

من برای آخر هفته‌ام برنامه‌ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه‌ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی‌ها) بنابراین شانه‌هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همینطور که رفتم، تعدادی از بچه‌ها رو دیدم که برطرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتاب‌هایش پخش شد و خودش هم روی خاک‌ها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اون طرفتر روی چمن‌ها پرت شد. سرش را بالا آورد، در چشمانش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی‌اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. درحالی‌که به دنبال عینکش می‌گشت، یه قطره درشت اشک در چشمانش دیدیم.

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: “این بچه‌ها یه مشت اشغالن!”

او رو به من کرد و گفت: “هی، متشکرم!”

و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می‌کنه؟ معلوم شد که او نزدیک خانه‌ی ما زندگی می‌کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟ او گفت که قبلا به یک مدرسه خصوصی می‌رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و بعضی از کتاب‌هایش را برایش آوردم.

او واقعاً پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد…

ما تمام آخر هفته را باهم گذراندیم و هر چه بیشتر استفان را می‌شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین اجساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره استفان را با حجم انبوهی از کتاب‌ها دیدیم. به او گفتم :”پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می‌کنی، با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می‌بری”

استفان خندید و نصف کتاب‌ها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و استفان بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. استفان تصمیم داشت به جورج تاوان برود و من به دوک. من می‌دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد. او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

استفان کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم. من استفان را دیدم، او عالی به نظر می‌رسید و از جمله کسانی به شمار می‌آمد که توانسته‌اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می‌آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند.

پسر، گاهی من بهش حسودی می‌کردم!!

امروز یکی از اون روزها بود. من می‌دیم که برای سخنرانی‌اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: “هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود.”

او با یکی از اون نگاه‌هایش به من نگاه کرد (همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: “مرسی.”

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد:

“فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده‌اند این سال‌های سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر و برادرهایتان، شاید یک مربی ورزش… اما مهمتر از همه دوستانتان… من اینجا هستم تا به همه‌ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه‌ای است که شما می‌توانید به کسی بدهید. من می‌خوام برای شما داستانی تعریف کنم.”

من به دوستم با ناباوری نگاه کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می‌کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بُکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه‌اش را خالی کرده تا مادرش بعداً وسایل او را به خانه نیاورد!

استفان نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: “خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.”

من به همهمه‌ای که بین جمعیت پراکنده شد گوش می‌دادم، درحالی‌که این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست‌ترین لحظه‌های زندگیش توضیح می‌داد.

همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تأثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک شما می‌توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید.

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می‌دهد تا به شکل‌های گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

“دوستان، فرشته‌هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند می‌کنند، زمانی که بال‌های شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.”

آسان ترین راه - داستان آموزنده مدیریتی

در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت، يك  مورد تحقيقاتي به ياد ماندني اتفاق افتاد : شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد. او  اظهار داشته بود  كه  هنگام  خريد  يك بسته صابون  متوجه شده بود كه  آن قوطي خالي است.

  بلافاصله  با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد كارخانه  اين مشكل  بررسي،  و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني  و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد. 

 مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند: پايش ( مونيتورينگ)  خط بسته بندي با اشعه ايكس.

 

بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين،‌ دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزوليشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهيز گرديد. سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند  تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند. 

 نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا،  مشكلي مشابه  نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا  يك كارمند معمولي و غيرمتخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد: تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط  بسته بندي تا قوطي خالي را باد از خط توليد دور کند!!!

 

*نکته:*

معمولا در بسياري از موارد راههاي ساده تري نيز براي حل هر مسئله و يا مشکلي وجود دارد. هميشه به دنبال ساده ترين راه حلها باشيد.